تبليغاتX
من و زندگی......
 
من و زندگی......
 
 
....و سرانجام هیچ کاغذی سپید نمی ماند همه مثل تو و من عاشقند.
 
تو یعنی پاکی باران تو یعنی لذت دیدن
تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن
تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن
تو یعنی یک کبوتر را زتنهایی رها کردن
خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن
تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن
و یا در پاسخ یک لطف به روی غنچه خندیدن
اگر چه دوری از اینجا تو یعنی اوج زیبایی
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 10:2  توسط محبوبه  | 
گاهی صدایی از دور می‌آید

که حرمت دستانم را درهم می‌شکند

و شوقی که اندامم را به لرزه می‌اندازد

سکوت ، تنهایی ، بیم ، فردا

چه خواهد شد ؟؟؟ نمی‌دانم

گاهی جاری می‌شوم

به دنبال سرابی که واژه‌گون

از دلم رخت بر می‌بندد

و تکرار هم‌آغوشی وزن و شعر و قافیه می‌شوم

گاهی آنقدر دلتنگ روزهای رفته‌ام

که ثانیه‌های بازآمده را نمی‌بینم

می‌دانی چند وقت است که فنجانی قهوه ننوشیدم

در این اتاقهای آبی که یا پنجره ندارند

و یا پنجره‌شان به کوچه‌ای باز می‌شود

که رد نگاه‌های تو بر درخت پیر خودنمایی می‌کند

دلم حضورت را می‌خواهد ،

وجودت را ، لبخندت را ، شوقت را

و تکرار لمس تن کوچه‌ای که دیگر دوستش نداری

گاهی چشمانم ابری

و دلم اندوهناک جاده‌های بی‌خاطره می‌بارد

و بوی خیس خاک مرا مدهوش می‌رقصاند

گاهی برایم شعر می‌خواند

و من غرق می‌شوم

در زلال احساسی که گذران است

و نگاهی که تا عمق وجودم را سوراخ می‌کند

و نمی‌داند که این پیاله شرابی ندارد

لبریزم از حسی گنگ که زمستان سرد

تلخ می‌کند دهان تنهایی‌ام را

حتی عشقبازی باران هم حالم را جا نمی‌آورد!!!
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 10:53  توسط محبوبه  | 
به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر سفر نكني،
اگر كتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نكني.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر برده‏ عادات خود شوي،
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي،
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي،
اگر رنگ‏هاي متفاوت به تن نكني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني.

تو به آرامي آغاز به مردن مي‏كني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وامي‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوري كني.

تو به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر هنگامي كه با شغلت‌ يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني،
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني،
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي،
كه حداقل يك بار در تمام زندگيت
وراي مصلحت‌انديشي بروي.

امروز زندگي را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاري كن!
نگذار كه به آرامي بميري!
شادي را فراموش نكن!

پابلو نرودا
ترجمه: احمد شاملو

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 10:0  توسط محبوبه  | 
گه گاه فراز آید ، ابری پر از امید

اما چه باید کرد ، باران نمی بارد

فریاد بر آرد سنگ

از دامنه کُهسار ،

گل های بیابانی ، مردند ، شدند پرپر

اما چه باید کرد ، باران نمی بارد

یک روز خطاب آمد ، کای خلق ، روان گردید

آرام به سوی دشت ، آرام به سوی کوه

دستان نیاز خود ، بر آسمان گیرید

تا آن که رسد از لطف

باران پر از رحمت ، باران پر از نعمت

مخلوق چنان کردند

دستان نیاز خود ، بر آسمان کردند

اما نیامد ابر ، اما نشد باران

جان ها به لب آمد

آثار خزان اکنون ، هر سو نمایان است

قهر است خدا گویی ، با خلق زمین امروز

اما چه باید کرد ، باران نمی بارد

فریاد بر آمد باز

از زاهد ظاهر بین ، از حنجره ای پاره

کای خلق ستم کاره

مرگ است به پیش چشم

فکری دگر باید ، این رسم دعا نبود!

باران نمی بارد

خیزید دگرباره ، با گریه و با ناله

مرکب بنهید از کف

سر ل - خ - ت و دو پا عریان

با دیده اشک آلود

خواهید از او رحمت ، خواهید از او باران!

مخلوق چنان کردند

ناگاه پس از چندی

در آسمان شهر

ابری پدید آمد

ابری سیه چون قیر ، ابری سیه چون غم

غرید از آن رعدی

برقی جهید از آن

خورشید جهان آرا ، ناگاه نهان گردید

دستان نیاز خلق

بر آسمان بودند ،

توفان پدید آمد

و آن خلق دعاگو را ، بلعید به کام خویش

مردند همه در دم

بر صفحه آن دریا ، بر صفحه آن صحرا...

دستان منِ ابله

بر آسمان برشد

کای خالق بی همتا

این رسم سخا نبود

آن خلق دعاگو را

برباد فنا دادی

رنج و ستمی دیگر

بنیاد و بنا دادی

ناگاه ندا آمد ، از عرش خداوندی

قهر است ، خدا ، آری

با هرکه ریا ورزد ، با هرکه ریا سازد

با من که خدا بودم

این گونه ریا کردند

با خلق فرومایه ، دریاب چه ها کردند!

باران نمی بارد ، آن جا که ریا باشد

باران نمی بارد ، آن جا که جفا باشد

باران نمی بارد...،

باران نمی بارد.
                                                                                  "محمد نور طاهری"
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 10:17  توسط محبوبه  | 
پس از نه ماه انتظار، پس از گذران روزها و شبهای پر از دلهره و اضطراب، در

یک لحظه بزرگ و خاص ، در لحظه ای فراتر از زمان و مکان ، در لحظه اتصال

آسمان به زمین ، شاهد خلق یکی از بزرگترین معجزات الهی بودم و ... تو

آمدی! .... هیچ حرفی برای گفتن ندارم و فقط چشمانم می گریند....

پسرم ! تمام این لحظات را تقدیم آمدنت می کنم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 16:38  توسط محبوبه  | 
لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند. زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند..
از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است.در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم. يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است. در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد :گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند. همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.
يک بار اتفاقي نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پيچي و از اينجور جفنگ بازيها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 10:40  توسط محبوبه  | 
لیله‌الرغائب است، مراقب آرزوهایت باش
اندیشه  - کوچک که بودی برای داشتن بهترین اسباب بازی‌های دنیا دعا می‌کردی. برای خانه‌ای پر از خوراکی، برای کمی بیشتر تاپ سواری... یادت هست؟

کوچک که بودی برای داشتن بهترین اسباب بازی های دنیا دعا می کردی.برای خانه ای پر از خوراکی ،برای کمی بیشتر تاپ سواری ...یادت هست؟بزرگ تر که شدی آرزو برایت قبول شدن امتحان و دانشگاه رفتن،کار و در آمد بود.به یاد داری؟ امروز هم... نمی دانم.نمی دانم دنیای آرزوهایت امروز تا کجا فکر می کند و دلداده کدام آیین است،نمی دانم حواس دلت امروز زمام دار چه کسانی است ..تا کجا تقوا دارد و چقدر مهربان است....اما لیلةالرغائب را مراقب آرزوهایت باش...
ر
اه آسمان، خدا، اجابت، بخشش شاید در نظرت سخت بیاید.طولانی. دست نیافتنی. اما امشب که عاشق شوی پیاده هم می شود تمام آن مسیر طولانی را ساده به پایان رساند بی هیچ سخنی از رنج و کم طاقتی بندگان. می شود کوله بار دنیا را هر قدر هم سنگین از شانه هایت پایین بکشی تا دل کوچکت را به بی کران  آسمان گره بزنی، برای ثانیه ای خدا...

امشب از هر کجای این دنیای بزرگ که در بزنی، صاحبخانه برای استقبال می آید.با طبقی از آرزوهایی که می خواهی...امشب ..لیلة الرغائب ...مراقب آرزوهایت باش...

ضیافت اولین شب جمعه رجب، لیلة الرغائب، خواب خیلی ها و آرزوی مردمان بسیاری را تعبیر کرده. به خیال مردمان بسیاری رنگ واقعیت رسانده.خیلی از مردم برای رسیدن به حاجت های خود دست به دامان این شب می شوند،به ضمانت یک سال انتظار...

تا چند سال پیش خیلی از ما این وعده گاه را نمی شناختیم .وعده گاهی که خدا در آن بردبار است به گناهکار ترین بندگان،وعده گاهی که باید امیدوار تر از پیش باشی به استجابت،آنجا که برای هر چه بخواهی مختاری و خدا به تمام آنچه می گویی شنوا تر از پیش منتظر است...

امشب چه سیاه باشی و چه سپید،هر چه قدر که نا امید،هر چه که بخواهی از خدا ،امیدوار باش به اجابت...

امشب اعانت جستن به فضل و کرمش برای آنکه امید دارد،مباح است...

امشب تمام فرشته ها از ثلث شب که بگذرد در میان کعبه به خدا برای بخشش بندگان روزه دار رجب دعا می کنند...

لیلة الرغائب تو مختاری برای انتخاب آنچه می خواهی،برای داشتن گوشه ای از تقدیری که آرزویش داری، برای آنچه می خواهی باشی...  

شاید این شب در آیین های مردم دیگر،در کریسمس، انتظار بودا و روزهای دیگر مردمان دیگر تجلی کوچکی داشته باشد اما مقایسه در رتبه و منزلت،در ارج و بندگی بی حساب پای خودت...

گریزی به اعمال این شب و نیم نگاهی به دعا ها و معانی درد دلت با خدا می ارزد به تجربه حس گوش دادن کسی به تمام آنچه می خواهی ،بیشتر از همیشه و هر روز...می ارزد به یک دل سیر دعا...به لذت گفتن یک طومار آرزو...

امشب می شود خیلی چیزها از خدا خواست. دنیا و آخرت را، ثروت و تملک را ،بندگی،قدرت،گذشت،آرامش و ... خودخودخود خدا را...
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 16:46  توسط محبوبه  | 

مردي مقابل گل فروشي ايستاد.او مي خواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود .
وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه در كنار درب نشسته بود و گريه مي كرد. مرد نزديك دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه مي كني ؟
دختر گفت : مي خواستم براي مادرم يك شاخه گل بخرم ولي پولم كم است . مرد لبخندي زد و گفت :با من بيا، من براي تو يك دسته گل خيلي قشنگ مي خرم تا آن را به مادرت بدهي.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند دختر در حالي كه دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندي حاكي از خوشحالي و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : مي خواهي تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهي نيست!
مرد ديگرنمي توانست چيزي بگويد، بغض گلويش را گرفت و دلش شكست. طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را پس گرفت و 200 كيلومتر رانندگي كرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.

شكسپير مي گويد: به جاي تاج گل بزرگي كه پس از مرگم براي تابوتم مي آوري، شاخه اي از آن را همين امروز به من هديه كن.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 16:55  توسط محبوبه  | 
زن عشق میکارد و کینه درو میکند

او میزاید و تو برایش نام انتخاب میکنی

او درد میکشد و تو نگران از اینکه بچه دختر باشد

او بی خوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی

او مادر میشود و همه جا میپرسند:نام پدر؟؟؟؟؟؟

دکتر شریعتی

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 16:7  توسط محبوبه  | 
همچنان با عوامل خارجی درگیرم ................

گاهی موفقیت نصیبم میشه و گاهی هم شکست میخورم ولی مگه همیشه نمیگن شکست پل پیروزی یه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از تلاشم دست نخواهم کشید.....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 13:55  توسط محبوبه  | 
 
  بالا